زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️7 سالگیت مبارک

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

مامانیو سوپرایز کردی...!

1394/2/29 3:46
نویسنده : صبا بانو
366 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دلم

دیروز من وقت دکتر داشتم و اومدیم خونه مامان وجی نهار اینجا بودیم و بعد با مامان وجی رفتیم مطب دکتر

نفر اول من رفتم داخل هنوز خود دکتر نیومده بودوقتی اومد داخل خیلی گرم و مهربون و صمیمی با من  احوال پرسی کرد و گفت اخراشی دیگه برو رو تخت تا صدای قلب نینی رو بشنوم

منم رفتم و املاده شدم دستیارش اومد و بعد از کمی گشتن قلبتو پیدا کرد و صدای خوشکل تالاپ تولوپ دل کوچیکت پیچید تو مطب که من گل از گلم شکفت

بعد نوبت معاینه شکمی رسید تا خانوم دکتر دستشو گزاشت رو شکم من گفت اوف ماشالا بچه درشته من کلی تعجب کردم

گفت بزار ببینم کجاست حالا هر چی میگرده تو خودتو قایم کرده بودی روتو برگردونده بوده صورتت به طرف سوتون فقراتم بود دورباره عرضی شدی سر سمت چپ و صورت به طرف پشت و پاهات سمت راست بود

دکتر گفت خیلی خیلی بعیده با این حالت عجیب دیگه بتونه بچرخهو من نگران شدم و پرسیدم وضعش خطر ناکه دکتر گفت نه خودش راجته تو اذیت میشی گفتم اشکال نداره

گفت حدودا وزنش 3100  گرمه بعدم گفت بهت نامه دادم برا بیمارستان ؟ 

((((البته من فکر میکنم اشتباه میکنه چون تو هفته قبل وزنت 2750 بود اگر 20 گرم زیاد شده باشی میشی 2950که تا هفته بعد میشی 3150  نرمال وزن تو هفته 38  ...

3100 گرمه پس خیلی هم درشت نیستی ولی دکتر میگه تو وزنت 3100 گرمه و تا موقع تولدت 200 یا 300 گرم بیشتر میشی حالا باید ببینم کودوم درست در میاد)))

گفتم نه گفت خوب شنبه برو سونو  یک شنبه بیا مطب یه بار دیگه ببینمت اینم نامه دو شنبه برو بیمارستان برا سزاریت .........

بند دلم پاره شد 

گفتم اخه زود نیست ؟

گفت نه خندید 

گفت میسی 38 هفته و دو روز و از اونجا که وزنت خوب بوده و حدود یه هفته از نرمال جلو تره دلیلی نمیبینه که با این وضع قرار  گیری تو رحم بیشتر نگهت داره گفت بچه درشته و حتی لاگر بخوای طبیعی زایمان کنی خیلی سخت میشه مخصوصا که شکم اولی...

ولی من همچنان دلم میخواست طبیعی دنیا بیای...

فعلا مامان وجی نزاشت من برم خونه خودمون و منو نگه داشت  یکم به کارایی که داشتم اینجا رسیدگی شد اتاق برای ورود شما تغییر دکور داده دشد برا منو تو تو پزیرایی تخت گذاشتن حتی توالت سیار اوردن که من راحت باشم مامام این چند روز خیلی خسته شد

فردا دعوتیم نهار خونه خاله اعضم  خاله بابا

مامانم که فردا میره خونه بابا بزرگ

برا همین من شب میرم خونه خودمون شاید یکی  دور وز بمونم شایدم فرداش برگردم ولی باید وسایل لازم رو بردارم قرار شد برای مرطب کردن موهام و اصلاح برم پیش زندایی فریبا شایدم اون بیاد ...

شکممن خیلی قلمبه شده و راه رفتن سخت شده فردا عکس جدید میگیرم از خودم و شما...

خیلی دوستت دارم پسرم خیلی برام عزیزی دوست دارم چشمای قشنگتو ببینم بوت کنم و تو بغل بگیرم ولی دوست داشتم تا اخر 40 هفته نگهت دارم که خودت دیگه همکاری نکردی و نچرخیدی  و حتی خواستم بچرخونمت که گفتن دیگه دیرهو بزرگ شدی...

دیگه هر چی خدا بخواد ...

پسندها (1)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد